هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )
366
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )
متعال به گروهى مىگويد ، « ذلِكَ بِأَنَّهُمْ كَرِهُوا ما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأَحْبَطَ أَعْمالَهُمْ » ( زيرا آنها آنچه را خداوند فرود آورده بود خوش نداشتند و بدين علت خداوند اعمالشان را نابود ساخت ) ( سورهء محمد - 9 ) . و در مورد اينكه مىگويى ما مردم را به اين سو و آن سو كشانديم اگر در مورد خلافت چنين كرديم ، بنا به خويشى و نزديكى ( با پيامبر ) با ما چنين كردند ولى ما مردمى هستيم كه اخلاقمان ، برگرفته از اخلاق پيامبرى است كه خداوند دربارهء او مىگويد : « وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ » و به او فرمود : « وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ - الْمُؤْمِنِينَ » ( در برابر مؤمنينى كه از تو پيروى مىكنند افتاده و سر به زير باش ) . و در اين مورد كه مىگويد قريش برگزيد خداوند مىفرمايد : « وَ رَبُّكَ يَخْلُقُ ما يَشاءُ وَ يَخْتارُ ما كانَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ » ( خداوند تو آنچه مىخواهد مىآفريند و براى آفريدگانش نيكان را برمىگزيند ) و تو اى امير المؤمنين مىدانى كه خداوند آن كس را كه برگزيده براى خلقش برگزيد و اگر قريش همان گونه كه خداوند عمل كرد عمل مىكرد ، موفق شده و راه درست رفته بود . به نظر مىرسد كه سخن عبد اللّه آنجا كه گفت : ( تو مىدانى كه خداوند براى اين امر كسى از ميان بندگانش برگزيد ) خليفه را در تنگنا قرار داد زيرا بيانگر تصريح به امير المؤمنين على بن ابى طالب ( ع ) است و به طور مستقيم خليفه را به انتقاد مىگيرد زيرا او مغز متفكر سرنوشت خلافت به گونهاى كه صورت گرفت بود لذا سعى كرد از اين گيرى كه ابن عباس او را در آن انداخته بود ، رهايى يابد و پاسخش داد كه : اى عبد اللّه اينهمه به شتاب مرو اى بنى هاشم دلهاى شما از هر شائبهاى بدورند جز اينكه در مورد قريش ، نيرنگى هميشگى و كينهاى نازدودنى با خود دارند . در اينجا بود كه عبد اللّه بن - عباس با دست آويز چنين مورد مشخصى به اعتراض پرداخت و گفت : دلهاى بنى هاشم را به نيرنگ ، نسبت مده چرا كه از قلب و دل رسول خدايى است كه خداوند آن را پاك و پاكيزه گرداند و دربارهء او و خاندانش مىگويد : « إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً » . و در اينكه دلهايشان را سرشار از كينه نسبت به قريش مىدانى چگونه انتظار دارى كسى كه داراييش غصب شده و آن را به دست ديگران مىبيند ، كينه نورزد . در اينجا عمر بن الخطاب از چنين صراحت و بىپروايى كه تا كنون در جريان گفتگوهايشان راجع به خلافت نديده بود به خشم آمد و از كوره در رفت و چنين برخوردى